اتفاق بد در پارک
پسرم! میخوام اتفاق بد دیروز برات بنویسم
دیروز یک ساعت زودتر اومدم خونه و ناهارو با هم خوردیم.هر کاری کردم نخوابیدی .بابایی زنگ زد که اگه حوصلتون سر رفته باهم بریم پارک .منم اول مایل نبودم .بعد که دیدم داری خرابکاری میکنی (دیوارهای اتاقتو با مدادرنگی خطخطی کرده بودی) حاضرت کردم و با هم رفتیم پارک نزدیک خونه .اونجا انقدر بهت خوش گذشت که نگو .من مدام تو دلم قربون صدقت میرفتم .وخدارو شکر میردک که آنقدر شاد و سرحال هستی . خانمهایی که تو پارک بودنت باهات حرف میزدند.تو از خانمها بدمینگتون میگرفتی .با پسرای زرگ توپ بازی میکردی و ... .همه بهت میگفتن ماشاله .هرچی بهت میگفتم بیا بریم میگفتی نه

خلاصه نزدیک غروب بود تو پیاده روی سرازیری پارک یه دوچرخه سوار زد بهت و .... دیگه نمیتونم بنویسم که چی شد و من چه حالی داشتم و تورو چی حوری آوردم خونه.
پسرم منو ببخش .من اون موقع حسابی هول شده بودم و فقط گریه میکردم . خداروشکر بخیر گذشت و اتفاق مهمی نیفتاد .تا رسیدم خونه برات اسپند دودکردم و صدقه گذاشتم کنار
امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفته.


اتفاق بد در پارک
